|
لهتیف ههڵمهت دختر اولين نشانه خداست *** عشق: تبر و درخت كدام از ما تبر كدام درختيم...! *** واژه دامي است ، پسران و دختران يكديگر را با آن شكار مي كنند. *** لوور شبي نگهبان نداشت سالوادور دالي باسبيلهاي قيطانياش با موناليزا جفت شد فردا پسري متولد شد نگهبان لوور.. *** نوبل ديناميت را ساخت كودكي بادبادك را كدام بايد جايزه بگيرند...! *** نمي شناسم آنها را گاهي با تاج سر مي آيند گاهي پاي برهنه خاطراتم را بازگو مي كنند خارهايي كه در پاي برهنهي سرزمينم فرو رفتند اي كاش بادبادكهايي باشند كه در كودكي گمشان كردم. *** ابر، تنها همسفر من او نيز مرا جا مي گذارد. *** آلبوم عكس كاخ ِ پنهانِ عمر *** نمي دانم زمان در كجا مي ايستد *** ساعت پليس است اوقات ما را اسير مي كند *** درخت درونم خاطره است تمام گذشتهي آيندهام را در كودكانِ شاخههايش نهان مي سازم. *** گاهي غم مي خندد دندانهايش چون دندانهاي سفيدِ جنگاند. *** زن كشتياي آسماني است بر سينهاش كه مي خوابم زمين را از ياد مي برم *** آن مسيح كه بر صليب آويختند ترسو بود آن مسيح كه فردا مي آيد ديگران را به صليب ميآويزد. *** برگردان از کردی : سيامند احمدي - شيراز + نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 10:1 توسط رضا |
جلوي چشمانم جاده ها به خود پيچيدند كسي از آنها عبور نكرده بود جلوي چشمانم كساني ديگران را به خود پيچاندند من هم به خود پيچيدم و اما گره من باز نشد جلوي چشمانم هر چه بود خودش را انداخت كنار و هيچ اتفاقي نيافتاده بود كسي جايي نرفته بود همه اينجا بوديم تكاني خورديم سرهايمان بالا بود مي دانستيم چرا اينجاييم همه يك جا جمع شده بوديم تا سالگرد زنده بگور شدنمان را جشن بگيريم + نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386 23:18 توسط رضا |
« لێواری حەوزەکەو چەن دەقەی تر»
بەفرانباری 83 + نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386 12:45 توسط رضا |
زندگي با ارزش تر از آن است كه جدي گرفته شود سوزان سانتاگ وبلاگ هاواري ئه وينار *فرياد عاشق * كاريست مشترك از من و فرزاد جان كه با آشنايي وي بهتر و شفاف تر به مسائل اجتماعي نگريستم و اكنون با همكاري او سعي در ايجاد مكاني امن براي نوشته هايمان و نظرات شما و باشد تا همه در دنياي واقع بتوانيم آنچه را كه واقعيت است بر زبان آوريم ...اما اكنون اين دنياي مجازي ما را به هم نزديك تر ميكند + نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386 1:59 توسط رضا |
کاسب هستیم اگر ده بارهم بشود باریدن آسمانش را سر تو خالی که نه اما بیشترش را انورتر از اتفاق های نچسپ سه شنبه شب لای گزارش عملکرد های پرونده های ناقص میان پوشه های سبز رنگ روغنی که هر روز از این ویران ساختمان گند زده تا به خانه ی ارواح مانند خودم بارکش کنم شاید این میان پرونده ای گم که نه اما به سرقت هم که نه اما جایی میان جوی های کنار اتوبان مشغول دوش گرفتن باشد باور کن خل میشوی اگر به حرف هایم باور داشته نداشته باشی . فوقش تصورش را بکن اگر پیاده هم می آمدم هنوز ده دقیقه مانده به عصر چهارشنبه کمی دیرتر درب خانه را پستچی ای میزند که بیشتر شبیه آچارکش های دور میدان است . از بس با نامه های سیاه شده از خجالت ناشی از مزخرف بودن سروکله میزند تا آخرش ...گل + نوشته شده در جمعه 13 مهر1386 0:45 توسط رضا |
توهماتم كه جدي مي شوند يعني كه بايد ادامه بدهم آشوب كه راه مي افتد ديواري به درازاي يك خدا هم توان راست بودن را از دست مي دهد بر سرم خراب مي شود ديواري از نفاسات في العقد امتدادت را آنقدر مي فشارم تا اگر كسي پيدايت كرد ته مانده ات هم نصيبش نشود من به فكر هاي پريده از قفس لاابالي مغزم نمي رسم ترك برداشت ان ديوار مايل به مغزم بسته هاي نامفهوم اين بي ارزش ، كلاف هاي به هم ريخته ي وسوسه هايت را پست مي كنم به دو كوچه بالاتر از جهنم ساختگي ام آنجا كه ديوانگي هايم آتشي افروخته و در ضمير خود آگاهش و در دنياي واقع در همسايگي دنياي مجازي تو مجرم ها را به درخت سيب معرفي مي كند آه اي وجدان خيسم آه اي وجدان حيزم گرد مي شوم دور مي زنم چرخ مي خورم و كمي مانده به ديرتر از اين موقع ها همه ي پنحره ها را گل مي گيرم + نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386 13:53 توسط رضا |
گواه می شوم و شهادت می دهم همه ی مسیر های منتهی به هیچ را + نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386 23:18 توسط رضا |
اعتراض می کنم به هرچه وجود دارد و انکار می کنم هر چه محدود می کند اگر وجودم را ببندند فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد می زنم فریادی که شیشه ها را ازپنجره بیزار کند فریادی که جنین را از رحم بیگانه کند خودم را بالا می برم خودم را ممهور می کنم به مُهر وقاحت فکرش را هم نمی توانی بکنی سرم را می مالم به هر چه دیوار است اگر دستم را ببندند فریاد می زنم فریادی که خدا را از تختش بیزار کند اگر آزاد نباشم خــدا را سرتان خــــــــــــــــــــــــراب می کنم + نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386 23:54 توسط رضا |
کایە منداڵێکی خنجیلانەو رومەت سوور لە کۆڵانێکەوە تێپەر دەبوو بە بنێشتی ژێر پێیەوە جەستەی تێکشکاوی پەپولەیێک لیچکابوو بازي كودكي ناز و زيبا از كوچه اي رد مي شد ، چسپيده به آدامس زير پايش پيكر در هم شكسته پروانه اي بود. + نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 15:49 توسط رضا |
حەزم لە گوزەرە + نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386 2:18 توسط رضا |
کناره های این چهار مربع تر از دیوار خانه فکر نکنم چیزی به ارتفاع یک بیزاری هم + نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 13:13 توسط رضا |
ئێرە کوێ و ئەوێش هەر کوێ گووناهتر لە هەموو کەس دیواری ماڵی زیندوەکانەو لاپەڕە خەیاڵاویەکانی تۆپێک کەهاویین و دەروازەو و یاری و دو سێ شەقی کوردی ببێتە بیرەوەری و ئاخ و داخەکەشی خاتری خۆت ژوانگەی قەڵەمە حەزاویەکەی نووسەرێک ئێستاش یاسی بۆنەو سێوی لەسەر سفرە گووناهتر لەهەموو کەس سەربانەقیرەکانن کەچاویان لەزیندووبونەوەی تاکەتاکەی پەنجەرەکان نەبوو نا ... لێرە تەنیا چرکەی ساعەتەکان و شەقەی پەنجەرەکان شایەتی لەسەر ژوری نوسەرێک ئەدەن کە فیشەکی بۆنەو کراسە سورەخوێنکەی هەلبەستێک ئەشارێتەوە کرمەکرمی سێوە لاشینەکەی سەرسفرەکە رات ئەماڵێتە خۆی من بەدەم (( قد قامە الصلاە )) ی جادەکان و پێکەنینی بزرکاوی بۆمبێکەوە خۆم لەگەڵ بێشکەی ناو رەسمەکانا رائەژێنم و شایەتی لەسەر شکانی پەنجەرەکان و سەربرینی سیبَبەرەکان ئەدەم شایەتی لەسەر هەڵفرینی هەمو خەیالە کانم. رەزا سووری 12/3/2006 + نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386 1:36 توسط رضا |
خدا كه ميگن تويي ؟ اشتباه اگر نكنم كنار بخاري بود يا كمي ان ور تر از پله هاي منتهي به زير زمين به سايه ات گفتم : خوب يادم است انگار همين ديروز ظهر بود كه كنار درختچه شته زده انكارت كردم . تو هم خنديدي انگار پشت سرم شته ها چشمكت زده بودند بااشاره دستي به سرت كشيدي و گفتي فردا همين موقع كمي ديرتر آن وقت بود كه يادم آمد فردا اين موقع كمي ديرتر پايان همه چيز است دوباره خواستم انكارت كنم گفتي هيس چيزي نگو خودم كارها را جم و جور مي كنم نرسيده به فردا همين موقع كمي ديرتر ها بود كه صداي تو از كنار درختچه شته زده بلند كه نه اما كوتاه آمد برو اينجا تمام شد . سايه ات را همراهم فرستادي تا خبر ها را هر چند دروغ هم باشدبرايت بياورد .خواستم دوباره انكارت كنم و سرت را شيره بمالم .خنديدي ، گفتي شيره ها تمام شده اند فردا يادم باشد كمي درست كنم تا سرمان بمالي . ديدم انكارت بي فايده است هر چند شناختنت سخت است اما ديگر انكارت نمي كنم چون دوستم داري . شايد ديروز اين موقع ها كمي زودتر اگر آن شته چشمك نمي زد هنوز هم فكر مي كردم جدي جدي با من جدي هستي ولي حالا فهميدم كه همش يه شوخي بود . حالا باورم شد خدا كه مي گن تويي. + نوشته شده در جمعه 22 تیر1386 1:16 توسط رضا |
روزت را سياه مي كنم + نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386 23:44 توسط رضا |
تو هم باران ديشب را گردن من انداختي آب هاي پاشيده هميشه به طرف من مي آيند ماشين ها بوقم مي زنند و مردم هاي با چتر به من خيس مي گويند دارم پر مي شوم از آب تهي از آب كفش هاي من زير باران باشد يا بالاي باران باز هم خيس است رعد و برقم را صدا بزنيد صدا ندارد برق هم ندارد اما باران را ديگر شرمنده... بارانت تمام نشده ابرها را برايم پست مي كند من پاكت را باز نكرده بارانم سرازير مي شود چتر به چه درد بارنم مي خورد دود بخاري دور سرم پيچيده سياه بودنش را به رُخم مي كشد عكس هاي روي ديوار يك ميخ اضافه مي خواهند و من كمي سردرد پنجره را نبسته جلوي بوق هايشان سبز مي شوم تا تُرمُزم بگيرند به من فحش تحويل داده ، جايش ملودي بگيرند و دهان هاي پر از آبشان را ، باران شرمنده .... گل هاي اتاق دارند مي ميرند از بي باراني كه بيرون دارد خفه ام مي كند پنجره اتاق چند نرده داشته باشد تا بتوانم چشمانم را در آن جاي بدهم ¹ خيابان را هزار بار رفتم و آمدم بار هزار º + نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386 1:4 توسط رضا |
كشم دارد مي آيد عميق هم اگر بشوم باز تو را نمي رسم دستت را كش بياورم ببندم دور چشمم پنج قدم آخر، افتادم پايين بازي تمام است اگر افتادنم را تو دست نزده بودي آن پايين دست بسته دور چشمم هنوز قايم موشك ها را خودم بازي شان مي دادم يادت مي آيد گريه ات را پيازها درآورده بودند اما كوچه ي ما هيچ وقت پياز نمي خورد دنباله ات را نكشيده ام تا گرداگرد مدار بي جاذبه ات را زباله دان بي انتهاي تعجب پر كند تو را به خداي خداي را به تو دارد كشم مي آيد از سرم تا نوك قله ي يقين از بند ناف جنين بي حياي صداقت از خربزه اي ترين روزهاي شكر اندر قوره ام تو را به خداي خداي را به جد و آبادت كش زير اخلاقم پاره دارد مي شود اما سرم هنوز كشش مي آيد شوخيش گرفته مسخره ام مي كند سرم نه جد و آبادت را . + نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386 1:2 توسط رضا |
« ازميان آگهي هاي روزنامه براي كوچه ي ما يك خدا پيدا كن »
من هيچ وقت به پير مرد همسايه سلام نداده ام همسايه هايمان خودشان برف هايشان را آدم مي كنند و دختر هايشان را خودشان كفن پوش شب هاي پر از سگ را خودشان روز و لباسهايشان را خودشان چركي من صداقتم را دو كوچه بالاتر جا گذاشته ام باورم را خانه ي خاله و اعتقادم را دَمِ مسجد كوچه ي ما خدايش عصا و عينك ندارد كوچه ي ما خدايش سمعك ندارد آسمانش هم مانند فرشته هايش بي خدا مانده اند كوچه ي ما خدايش هيچ چيز نيافريده يا هنوز متولد خودش نشده است كوچه ي ما كفش هايش را هيچ وقت واكس نمي زند و زن هاي همسايه هيچ وقت مردانشان را از طلاق نمي گيرند كوچه ي ما ، پياز نمي خورند و هيچ وقت بقالي سر كوچه ما حماقتش را فرياد نزده وسط بازي ، قايم موشك و بادبادك خشونت ، دزدي و تعصب دروغ ،غيبت ، آدامس و بستني سكوت و خيره ماندن با دندانهاي مصنوعي در مَرامِ اهاليش نمي گنجد كوچه ي ما... مردُمَش جانمازي را هنوز ديكته نكرده اند و انشاي احساس خود را به هنگام اداي نماز ؟ هنوز ننوشته اند يا نوشته هايشان را هر روز خط قرمز خورده به خانه آورده اند كوچه ما ... پسر هايش هنوز عشق را به تير چراغ برق نياويخته اند و دختر هايش احساس را از فيلم هاي هندي نياموخته اند كوچه ي ما... كوچه ي ما... كوچه ي ما مردمش همه هنرمندند هر شب تا شب كنار بخاري در فكر پاك كردن رود پر از گُه شهر اند در فكر شكار كلاغ هاي مزاحم كوچه ي با خداي همسايه كوچه ي ما نان را با كپكش دوست دارند و نوشابه را با شيشه اش كوچه ي ما هيچ وقت هيچ ِ هيچ ِ هيچ وقت با چنگال چاي را نمي نوشند كوچه ي ما را باور كن اما قبل از باور كردنش در ميان آگهي روزنامه برايش يك خدا پيدا كن + نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386 23:17 توسط رضا |
از من تا فاصله زميني هست من به روايت ، تصويرم و فشنگدانِ يك ادبياتِ متعفن هر وقت حياط خلوتم ، شب مي شود فكرم دهانش وا مي ماند كه ... و من تكميل روايتم نمي شوم سطر اولم بنويسيد ، خيلي محرمانه هر وقت راوي قد كوتاهم مي نشيند جلوي ايوان تفكراتم دستش نمي رسد از من تا فاصله ، زميني هست سفصطه بافي را سالها قبل تَرَك برداشته بودم من به روايت ، تصويرم تصويري از شكست بي دليل ذهن در آبشخور تفكرات كثيف يك توطئه توطئه اي مبهم پشت يك ديوار شايد كوتاه گره ها را خودم كورشان كردم تا ديگر بازم نكنند و به واسطه تعفّن ادبيات گنديده ام تصويرم |